حكيم ابوالقاسم فردوسى
245
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
همچنان دليرانه با دو سردار ايران پيكار مىكرد . رستم چون او را بدان گرمى و چابكى گرم كارزار ديد به ميدان تاخت . خروشيد و چنين گفت كاى نامور پيلسم * مرا خواستى تا بسوزى به دم ببينى كنون زخم جنگى نهنگ * كزان پس نپيچى عنان سوى جنگ بسوزد دلم بر جوانى تو * دريغا بر پهلوانى تو آن گاه بر او تاخت ، با نيزه وى را از بالاى زين در ربود ، همچنان بر قلبگاه دشمن تاخت ، و چنان او را به نيرو بر زمين زد كه در دم جان سپرد . كشته شدن پيلسم به دست رستم پيران بر مرگ پيلسم گريان گشت . سپس جنگ سختى ميان دو سپاه در گرفت . افراسياب به رزمندگان ايران حمله برد و بسيارى از آنان را كشت ، و چون از نزديك درفش بنفش ، و كاويانى درفش را ديد و دانست كه رستم آن جاست برآشفت و بدان جايگاه تاخت . رستم به ديدن درفش سياه افراسياب بر سالار توران حمله برد . جنگى بزرگ ميان اين دو در پيوست . تهمتن نيزه چنان بنيرو بر اسب افراسياب زد كه تكاور به سر در آمد . شاه توران بر زمين درغلتيد . رستم خواست كمرگاه او را بگيرد . هومان ناگهان از كمين بجست و گرزى بر شانهء پيل تن زد . همين كه رستم به وى نگريست افراسياب از چنگش بجست . بر بارهاى تيزتك نشست و گريخت . سپاهيان توران زمين نيز همه گريزان گشتند . تهمتن سه فرسنگ آنان را دنبال كرد . پس آنگه بازگشت . سپاهيان ايران غنيمت بسيار به چنگ آوردند . افراسياب چون به كنار آب رسيد به پيران گفت : مىترسم اگر رستم اين كودك شوم تن را به چنگ آورد او را به ايران برد و بر تخت پادشاهى نشاند . او را بياور و در آب افگن تا از بد او در امان باشيم . چنين گفت پيران به افراسياب * كه بر كشتن او نبايد شتاب مر او را بياريم با خويشتن * بريم و نشانيمش اندر ختن